دردونه
 
قالب وبلاگ

من شبها معمولا برای ژاسمین قصه میگم و یا میخونم.شاید بگید بزرگ

شده و دیگه باید خودش بخونه.درسته .کتابهای زیادی رو میخریم

و ژاسمین خودش اونها رو میخونه.اما شبها معمولا دوست داره من

براش قصه بگم.من هم معمولا اگه وقت خوابش دیر نشده باشه و خودم

هم وقت داشته باشم یک داستانی رو انتخاب میکنیم و با هم

میخونیمش.جدای از اینکه بچه ها خیلی چیزهارو از توی همین قصه

ها یاد میگیرند,بنظرم همین لحظات خوبی که با بچه مون قصه میخونیم و

جای شخصیتها حرف میزنیم و کلی میخندیم , خودش یک دنیا آرامشه

وصد البته یک کلاس آموزشی فوق العاده است. سایت های قصه برای

کودکان بسیارند اما ما معمولا این سایت رو میخونیم.قصه های جالب

آموزشی و تصاویر زیبا برای هر بخش داستان.گفتم بد نیست شما هم

یک نگاهی بندازید.شاید مفید واقع بشه:

کتابخانه قصه کودک:http://www.koodakan.org/story/library/kids.htm

 

 هفته پیش ژاسمین رو بردیم برای سوارکاری جایی اطراف تهران.چون

بار اولش بود دلهره داشتم که از اسب بترسه ولی چون خودش مصر بود

و خیلی وقت بود که میگفت بریم اسب سواری ,بردیمش.اما برای بار

اول سوار یک مادیان سفید شد و بر خلاف انتظار من اصلا ازاسب

نمی ترسید.مربی گفت که خیلی خوبه که از اسب نمیترسه.این جور

بچهها خیلی زود سوارکاری رو یاد میگیرند.و قرار شد تابستون ثبت

نامش کنیم تا سوارکاری رو حرفه ای یاد بگیره.


[ ۱۳٩٢/۱/٢٥ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ مامی ]

یکی ازهمکلاسی های  ژاسمین توی مدرسه زحمت کشیده و براش از

مشهد سجاده آورده.خیلی زیباست .میخوام نگهش دارم برای سال بعد و

جشن تکلیف دخملی.

این عکسها هم مال همین هفته ایه که گذشت.البته زیاده اما من 2 تا

شو گذاشتم:

 

 

این هم ساعتیه که ژاسمین توی تعطیلات عید خرید.


[ ۱۳٩٢/۱/٢٢ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مامی ]

این چند روز باقیمانده تعطیلات ژاسمین رفته بود خونه مامان و راستیتش

خیلی دلم براش تنگ شده بود.و نشسته بودم وعکسهاش رو از بچگی تا

امروز میدیدم و کلی قربون صدقه اش میرفتم.خدا رو بخاطر این گلی که به

ما داده شکر میکنم.

 

 

 

 

و این هم عکسهای نوروز 92:

 

 

[ ۱۳٩٢/۱/۱٧ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ مامی ]

اول از همه اینکه عید همگی مبارک باشه.امیدوارم سال خوبی برای

همه باشه.

animation of snake with black hat[تصویر:  nieuwjaar038.gif]

 

Red and Pink Hearts Border

دوم اینکه این یکی دو روزه ژاسمین میخواست با عیدی هایی که گرفته

بود یه ساعت بخره.یه ساعت مچی.این بود که دیروز با دخملی و باباش

رفتیم تیراژه و ژاسمین ساعتش رو خرید.بعد هم کنار هفت سین تیراژه

یه عکس یادگاری انداخت.

                                          

                                              rose divider

حالا دائم ساعت رو به ما اعلام میکنه.orange smiley 013  

[ ۱۳٩٢/۱/۳ ] [ ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مامی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

خداوند در 29 خرداد 84 یکی از فرشته هاشو فرستاد روی زمین.حالا اون فرشته دختر ماست. اسمش رو گذاشتیم ژاسمین.شد دردونه ما. jasmin:گل یاس
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش ستاره در وبلاگ

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
دریافت همین آهنگ


Get a Glitter Calendar Click Here
ليست وبلاگهای به روز شده