دردونه
 
قالب وبلاگ

eyes.gifgiraf1.gif

دیروز به همراه ژاسمین و البته مامانی رفتیم دندونپزشکی.ساعت 4 وقت

 

داشتیم.زحمت بردنش رو هم بابایی مهربون کشید و با اینکه باشگاه داشت همون

 

جاموند تا ما رو تا ولیعصر برسونه.خانم دکتر روی دوتا از دندون های ژاسمین کار کرد و

 

حدود 5:30 از مطب اومدیم بیرون.بابا مارو تا بالای پارک ساعی رسوند وخودش رفت.ما

 

سری به مانتوفروشیهای مینیاتور وعاج و بلوچ زدیم و بعد هم گشتی در ونک زدیم و شام

 

رو هم بیرون خوردیم.از قیافه دختری معلوم بود که بهش خوش گذشته.براش دوتا تاپ

 

هم خریدم و یک کیف هم بعنوان جایزه آروم بودنش در دندونپزشکی براش خریدیم.روز

 

خوبی بود و البته گرم.

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢۸ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مامی ]

این چند روز رفته بودیم منزل مامان.وکلی هم خوش گذشت.البته

دسترسی به اینترنت نداشتیم

اونهم از این هفته اینترنت پرسرعت نصب میشه.خب این چند روزه خورد به ایام شعبانیه که با

مامان و ژاسمین 2-3 تا مراسم مولودی رفتیم و بهمون خوش گذشت.بعد هم تو همون

هفته دختری رو بردم دندون پزشکی و دندون هاش رو درست کردم که البته فعلا هم کار داره

و 27 تیر ماه هم باید بریم و بعد از اتمام کارای دندوناش باید یه جور پلاک دندون که متحرک

هست بزاریم که بعدا احتیاجی به ارتودنسی نباشه.در مورد این پلاکها واین روش درمان بعدا یک

پست خواهم گذاشت.دیگه اینکه چون امسال پسر دایی بابای دخملی فوت کرده بود

ما براش جشن نگرفتیم.ولی هفته پیش خونه مامانی یه کیک گرفتیم,دایی و زنداییش

هم اومدند.زنگ زدیم خاله کوچیکه من هم با پسر خوشگلش اومدن و یه جشن کوچولو

گرفتیم.این هم عکسهای ژاسمین و امیر علی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٤/۱۸ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مامی ]

دو روزه که ژاسمین رفته خونه مامان اینا.دلم خیلی براش تنگ

شده.ولی خب میدونم که اونجا حسابی بهش خوش میگذره.روزی چند

بار بهم زنگ میزنه.حدود بیست روزی هم هست که اس ام اس

فرستادن رو یاد گرفته و برام اس ام اس میفرسته.دیشب ساعت یازده

اینو فرستاده:"خوشگل عسلم". همین دو کلمه ولی کلی من رو

خوشحال کرد.

نمایشگاه بازیهای رایانه ای تهران در مصلی امام خمینی بر پا

شده.6تا12 تیر ماه.قصد دارم یکشنبه با دختری بریم نمایشگاه.هم برای

دیدن هم خرید.اون هم کلی ذوق داره و منتظره که زودتر یکشنبه

برسه.اینهم لینک نمایشگاه:

http://www.irgf.ir/homefa.aspx

حتما براتون از نمایشگاه مینویسم و عکس هم میزارم. بنظرم دوستانی

که در تهران هستند و وقت میکنند اگه بچه ها رو ببرند خیلی خوبه.هم

فاله هم تماشا.

[ ۱۳٩۱/٤/۸ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ مامی ]

مادر بودن یکی از بهترین لذتهای مادیست.یکی از بهترین شغلهای دنیا

بدون هیچ  درآمد و یا پاداش و یا مرخصی و یا حتی باز نشستگی.این که

موجودی از وجود تو شکل بگیرد و جان بگیرد بسیار هیجان انگیزست.با

جان ودل بزرگش کنی.نگرانش بشوی.با خنده اش بخندی و با گریه اش

دنیا برایت تاریک شود.تمام لحظه های مادر بودن و مادری کردن سراسر

کسب تجربه توام با لذت بردن است.اما این دلیل براین نیست که اگر به

هر دلیلی کسانی هم هستند که از این مقام محروم هستند پس دیگر

زندگی تمام شده.نه.که امیدوارم تمام بانوان سرزمینم طعم آن را

بچشند.

اما در کنار این هم همیشه نگرانیها و دلشوره های خاص مادر بودن

هست.فرقی هم نمیکند که مادر دختر باشی یا پسر.هر کدام مشکلات

خاص خودشان را دارند.من به عندان مادر یک دختر طبیعتا در جامعه

امروزی دائما نگرانیهای خاص خودم را دارم.چند روز پیش موردی برای

یکی از اقوام پیش آمد که شدیدا مرا به فکر برد.دختر این آشنای ما عقد

کرده و سر یک معامله ماشین پسر کلی بد و بیراه به برادر دختر گفته

بود و با هم درگیری لفظی پیدا کرده بودند.و گویا این دفعه

 

دوم بود.من با دختر کلی صحبت کردم.میگفت :دائم فحش میده.وقتی

عصبانی بشه دیگه نیگا نمیکنه که کجاییم سرم دادمیزنه و دری وری

میگه.درسته بعدش عذرخواهی میکنه ولی چند روز بعد دوباره همین

آش و همین کاسه.”به دختر گفتم خب الان دیر نیست.تو باید درست

تصمیم بگیری.مساله یک عمر زندگیست.شاید او تا آخر بخواهد به تو و

خانواده ات بی احترامی کند و یا اعصابت را بهم بریزد.حرفی نداشت

ولی راضی به کات کردن این رابطه هم نبود.خواهر بزرگترش هم  با یک

بچه منزل پدر بود تا تکلیفش معلوم شود.شوهرش دست بزن داشت

.بارها و بارها او را کتک زده بود.پشیمان شده بود.تعهد داده بود.رفته

بودند سر زندگیشان ولی دوباره روز از نو روزی از نو.دلم برای پدر مادر

بیچاره سوخت.راستش دلم بحال همه پدر مادرها سوخت.دلم آشوب

شد.این چند روز فکرم خیلی مشغول است.دایم با خودم فکر میکنم.یک

عمر با سختی,خوشی,بالا,پایین,غم,شادی,بچه ات را بزرگ میکنی که

شاهد خوشبختی اش باشی.خوشحالی اش را ببینی.که ببینی شاد و

سر حال است.که اگر هم یکی با اسب سپید بالدار آمد که ببردش

مطمئن باشی که اقلا آب در دلش تکان نخورد که نگذارد گلی را که با

هزار زحمت به بار آورده ای پژمرده شود.در مملکت ما باز پسرها در

وضعیت بهتری هستند.اما من نگران دخترم و همه دخترهای سرزمینم

هستم.دخترهایی که عزیز دل  مامان ها هستند و دختر باباشان مبادا

گیر کسی بیفتند که اذیتشان کند یا دلشان را به درد بیاورد.

نمیدانم فقط میتوانم دعاکنم.دعا کنم تا خدا خودش حافظ تمام بچه ها

باشد وهمه را عاقبت به خیر کند .آمین.

[ ۱۳٩۱/٤/٧ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مامی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

خداوند در 29 خرداد 84 یکی از فرشته هاشو فرستاد روی زمین.حالا اون فرشته دختر ماست. اسمش رو گذاشتیم ژاسمین.شد دردونه ما. jasmin:گل یاس
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ


Digital Clock - Status Bar

كد بارش ستاره در وبلاگ

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
دریافت همین آهنگ


Get a Glitter Calendar Click Here
ليست وبلاگهای به روز شده